یه کوچولو وقت دارم تا یه کوچولو از هدیه بنویسم .................
این کوچولو یعنی هدیه کوچولو خیلی کوچولو ه اندازه یه ماه کوچولو
شب میلاد حضرت زهرا به این دنیای ...... نمی دونم بگم پر فریب یا این که بگم دنیای
بزرگ و پر رمز و راز پا گذاشته و داره همرا ه ثانیه ها بزرگ و بزرگ تر می شه ............
به اندازه همه دنیا........
دوستش دا رم و با وجود هدیه و زهرا دیگه تنها نیستم
یعنی فرصتی برای تنها بودن ندارم ............
سعی می کنم چند تا عکس خوشگل ازشون بذارم ........... همیشه نیلوفری باشید
یا علی .............
سلام بعد از یک سال دو باره سلام میخوام دوباره بنویسم اما این نوشته
هام کجا و اونا کجا این دفعه فقط و فقط و فقط از دو تا گل می نویسم دو تا
فرشته زمینی دو تا نیلوفر آبی به نامهای
زهرا و هدیه
منتظر باشید یا علی .........
دلم گرفته نه دیگه از دست زمین و آسمون قشنگ خدا نه از دست آدما نه از دست دقیقه ها و ثانیه ها
نه از دست دنیا یی که همه چیزش از روی حساب کتابه
این دفعه دلم از دست خودم گرفته
خودی که هیچی رو نمی ببینه به جز خودش
از دست من و منیت های خودم دلم گرفته .....
از دست منی که سالیان سال روی زمین خدا زندگی کردم همیشه سایه مهربونش بالای سرم بود حتی توی
لحظه هایی که گناه می کردم حتی یک لحظه به یادش نبودم که من کیم ؟ از کجا م ؟؟ برای چی اومدم فقط
برای گناه ؟؟؟؟
دلم گرفته ...............................دریغ و افسوس از لحظه هایی که گذشت و فقط ازش پشیمانی برام موند ............
نفرین به منی که منو کشت توی غبار خودیت و غرقم کرد توی مرداب رذالت
وای بر منی که لحظه به لحظه ی زندگیم پر از پلیدی و سیاهیه کجاست یه نقطه سفید رنگ ؟؟؟
رسیدم به آخر خط دیگه
۲۶ سال رفتن توی یه جاده بی انتها رفتن جاده ای که هر طرفش رو شیطان آذین بسته تا منوببره به ته نابودی ...
کجاست یه روزنه ای که نجاتم بده از این سیاهی ؟؟
پشت سرم رو که نگاه میکنم هیچی نیست یه بیابان متروکه تیره و تاریک و یک منه وحشت زده و ناامید
چشمم دیگه اینا رو می بینه .....پس کجاست اون همه آذین ؟
راستی اگه خدا ستار العیوب نبود
اگه غفار الذنوب نبود....
اگه رحیم نبود ......
چرا این همه غفلت این همه سال سر سفرش نشستم و یه بار نگفتم الحمد لله
فقط گناه ....فقط ریا ...........فقط بدی ....فقط سیاهی ......فقط زشتی ......فقط پلیدی
اما دیگه بسه
دیگه تموم شد
همه چی تموم شد
دیگه من اون من نیستم اون من مرد ...........................
باید جبران کنم
حتی یه لحظه رو از دست ندم
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب وعقلی مغلوب .......
خدایا خودت کمکم کن ..........................
تو که از اون همه گناه نجاتم دادی به فضل و رحمتت کمک کن
تا بتونم جبران کنم بهم فرصت بده
تا منم بشم یه بنده مطیع و تسلیم .........نه سرکش و خود بین
خدایا آفریدی ما را رایگان ..
روزی دادی ما را رایگان ...
بیامرز ما را رایگان ........
که تو خدایی نه بازرگان!
............داری حرام می شوی ای دل قبول کن
فکری به حال ثانیه های عجول کن ..............
یه مدته خیلی با خودم فکر کردم چی کار کنم
شاید می پرسین چی رو چیکار کنی
خیلی وقته سردوراهی موندم اما امروز تصمیمو گرفتم
به خاطر دخترم زهرا فقط به خاطر زهرا
سه سال از اولین روزی که اومد م سرکار گذشت
سه سال با دنیای مجازی اینترنت زندگی کردم
سه سال گشت و گذار توی سایتای مختلف
سه سال دیدن چهره های مختلف ادمای جورواجور
سه سال دوری از دخترم زهرا و تنها بودنش
اما دیگه طاقتم تموم شده دیگه نمیتونم ببینم نبودن من دلیل اضطراب و نگرانیشه
دیگه تموم شد
میخوام یه مدت طوری که دلم میخواد زندگی کنم و طوری که زهرا دوست داشته و من نبودم
خدایا کمکم کن بتونم و تصمیمم درست باشه
برای همه ارزوی موفقیت دارم
به امید شادترین لحظه ها
نیلوفری باشید و همیشه سلامت
فقط یه چیز ناراحتم میکنه اونم دور شدن از دوستم از دوستی که شیرین ترین لحظه ها رو درکنارش بودم
دوستی که وقتی خسته بودم ارومم میکرد
وقتی مشکل دارشتم راهنماییم می کرد
وقتی نگران بودم قانعم می کرد
با حرفاش با نگاه مهربونش با صبرش
در کنارش خیلی چیزا یاد گرفتم
ایمان به خدا رو بیشتر از همه و پاکی و سادگی
نمیتونم توی واژه ها بیان کنم نمیتونم
اما میتونم اینجا ازش تشکر کنم و بگم که همیشه توی دلمه همیشه دوستش دارم هیچ وقت فراموشش نمیکنم
و تا اخرین لحظه زندگیم ترکش نمیکنم
دوستی که باهاش دو سال زندگی کردم
همیشه به یادتم سمیه جان
یا علی
سرنوشت را مي خوانم در افكارم
گاه درست ...
و گاه اشتباه....
خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم
و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در
ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم
و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي
من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره
رها كرده ام
به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و
طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت
و آن روز من هنگام ترانه خواندن
تنها نخواهم بود
و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم
كنار خواهي زد
و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس
روشنايي بيدار خواهم پيمود
و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها
غروب مي كنند
و من چه بينا بر آنها مي نگرم
و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد
و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم
و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند
تا به مهتاب شب برسم
تا عمرم را با ورق زدن شب و روز
تاريكي و روشنايي
.فقط پر كرده باشم .....................
دوست دارم

دوست دارم خيلي زياد... اميدوارم خوشت بياد
اين جمله منه...... دوست دارم خيلي زياد
فكر كردن اصلا نميخواد
فقط واسه تو ساختمش
چون به چشماتم خيلي مياد
دفتر شعر من كجاست ....واسه ناز اون نگات .....
ميخوام امشب تا سحر ترانه سازي بكنم
يه ترانه بسازم كه............. جهاني شه
كه همه دنيا بدونن ...............هيچ كي مثل تو نميشه
با جمله هاي تكراري دوباره بازي مي كنم ...
باز خودمو گول مي زنم قافيه سازي مي كنم
دلم برات تنگ ميشه
قافيه اش از سنگ ميشه...
دلم فقط تو رو ميخواد قافيه اصلا نمياد
هيچي تو ذهنم نميــــــــــاد
خسته مي شم از هرچي جمله است كه با حرف دله
نوشتن ترانه هــــم ...خداييش انگار مشكله
دفتر و ميذارم كنار
چشمامو روهم مي ذارم
تو رو كنارم مي بينم
بي اختيار بهت ميگم
دوست دارم خيلي زياد
اين جمله منه دوست دارم خيلي زياد
فكر كردن اصلا نمي خواد دوست دارم خيلي زياد
فقط واسه تو سا ختمش چون به چشماتم خيلي مياد
اين جمله منه
دوست دارم خيلي زياد فكر كردن
شعر بايد خودش بياد
قافيه لازم نداره
به چشماتم خيلي مياد
سهراب سپهري ، شاملو ، حافظ و سعدي مي خونم
دنبال يك حرف قشنگ
تا صبح بيدار مي مونم
دوست دارم خيلي زياد
و دلم می شکند در گذر از ثانیه ها / در میان تپش قلب همه ساحره ها /
در میان گذر آب ز رخسار صبا / در میان خشکی رود و کویر /
همچنان هم دل من می شکند / و دلم می شکند /
و من این جا شده ام زندانی /
یک قفس دارم و یک کم دانه / و کمی آب که با اشک دلم آمیخته /
و کمی صدلی هق هق / که میان خوردن گندم و جو می شنوم /
بال من شکسته و زخمی و زار /
از همه میله و آهن که به دور خود من / و به دور دل ماتم زده ام باز کشند /
و هر از چند گاهی / به نوایی/ به هوایی / به صدایی /
به همه عشق و وفایی که در آن نگاه مستانه ی خویش می دارند /
یا که نه همه ملامت /
همه ی سرزنش وپند و نصیحت / که میان دل من من می کارند /
میله ی آهنی دور مرا / محکم و سفت و خشن می سازند /
راه پرواز مرا می بندند /
من دلم می خواهد پر پرواز دلم پر گیرد / بپرد / جان گیرد /
ازاد شود از بند همه قاعده و قانونی / که میان مردم و باورمان /
مثل یک کوه مقاوم شده است /
من دلم می خواهد / همه جا سربزنم /
آزاد از بند هم تن بشوم /
پرواز کنم /
و همه به گونه ای / بندی از قاعده و قانون را / بر همه بال و پرم می بندند /
خوب همه تان فکر کنید /
بی غرض / بی شکوه /
بی نگاهی به همه حرف دل مردم کور / نابینا /
کور شوید / کر باشید /
مثل این که این گونه به دنیا بودید /
خالی از بند اسارت ها شید /
خالی از نگاه پر چانه ی این عابر ها /
و کمی فکر کنید /
من چرا در بندم / ومن چرا تنهایم /
و چرا از همه شادی که دلم می خواهد / همچنان هم دورم /
من چرا رنجورم / من چرا دلگیرم /
و چرا همیشه – هر جا دل من می شکند /
و بگویيد پاسخ /
آیا عیب دارد / ما همه آزاد و آزاده شویم /
از همه حرف و حدیث و جنجال / از همه نگاه پر بار / دل به دریا بزنیم /
شاد شویم /
بدویم میان صحرا / فارغ از هر چه بدی /
جای قدم هامان را بشماریم /
کم نشود / گم نشود /
خورشید تنها نشود /
در میان شالی و گندم ها خیمه زنیم /
در آغوش کشیم سبزی را /
بوی شالی ها را مزه کنیم /
تازه شویم / تر مانیم /
مشت کنیم بوی اقاقی ها را / همه بر سر بزنیم
/ همه را بر تن خود /
عطری از کوی صنوبر گیریم /
خود را غسل دهیم / پاک شویم /
جویی از صفای پروانه ی شرقی را هم / در میان خاکی از این دلمان /
با دست های پر غممان حک سازیم /
و زمین را به میان اندازیم /
و زمان را در پی /
کوله ای بر سازیم /
توشه ها را به درون اندازیم /
آسمان را که پر از تقوی هست /
پر از دست تمنا و نیاز / که به شکل یک ستاره طرحی شده است /
در میان کوله مان اندازیم /
یک بغل گل شقایق پر عشق / که به دل داغ صنوبر دارند /
و ز برگان لطیفش / اشکی از شبنم تر می ريزد / عشق را هم با خودمان تازه بریم / و ببافیم لباسی هفت رنگ /
نه کمست رنگش را / پس بیا هزار رنگ و پر آوازه کنیم /
هم را با هم آغشته کنیم /
رنگی نو به جهان بر سازیم /
جنسش از حریر و مخمل باشد /
دیبایی بشود / همه بر قامت ما ساز شود /
نامش را توبه گذاریم / و به تن بر سازیم /
و کنارش یک صحرا / پر از حمد و ثنا /
پر از ستایش ناب و دعا / که همان شهده ی گل ها باشد / به سفر بر سازیم /
و محبت ها را / همه را در میان دلمان شانه زنیم /
پس بیا همه را هر چه که خوبیست
/ همه را در بغل خود گیریم /
مثل نورش سازیم /
مثل آواز و نوا بر گیریم /
و به دل بند زنیم / گره ای محکم و کور/ که دگر باز به دنیا نشود /
همه را در کوله /
همه را بار سفر بر بندیم / و به دل برگیریم /
برویم بر سر کوه / فریاد هم بزنیم /
از همه قلب که میان سینه مان کاشته ایم / پرچمی بر دوزیم /
نامی از نام خدا را به میانش دوزیم /
و میان قله بر جا بزنیم /
نقاشی بکشیم بر دل کوه و کمر /
شکلی از لیلی را / شکلی از مجنون را /
رویی از روی خدا را هم نیز /
نیزه ای از آرش / و کمانش که صلابت هم داشت /
نقشی از رستم و هفت خوانش را /
همه را / این همه را / بلکه افزون تر را / در میان کمر کوه کشیم /
فریاد زنیم / داد زنیم / آه دل ساز زنیم /
همه ی شکوه ی دل تار زنیم /
اشک را در غم خود پرده زنیم /
و کمی راحت و آسوده شویم / شاد شویم /
و اگر بگذارند / از همان جا که شده / پر پرواز شویم /
بال شویم /
پرواز کنیم / مثل کبوتر یا قو / شايد هم مثل لک لک ها شيم /
پس بیا هوا شویم /
اندازه ی یک ذره – اتم / نوترون یا پروتون / یک هوا ناب شویم /
نفسی تازه شویم /
دم شویم / هم بازدم / در میان ریه جاری بشویم /
مردم را همدم و آوازه شویم /
خالی از ریاو سالوس شویم /
خام شویم / ساده شویم /
قلمی برای انبوه نوشتن ها شیم /
خوش نویسیم /
همه از خوبی ها / همه از شادی ها /
و نویسیم حکایت ها را / که میان دل این همسفران مردابست /
راکد و سرد و خجل می ماند /
همه از کرده و از دیده و از گفتن ها /
همه از ناگفته و نا دیدن ها /
همه از کوری ها /
همه از آن گاهی / که میان حق و باطل همه مان همه مان گم گشتیم /
حق را برباطل / باطلی را بر حق جلوه دادیم / آوا /
بیا با هم پاچه های دلمان را بالا بزنیم /
بگذاریم پای دل را در میان ساحل دلتنگی /
در میان دریای شب اهنگی /
تر شویم / مست شويم /
همه از سردی دریا خنک و تازه شویم /
همه از شوری دریا پر از مزه شویم / طعم شویم /
بلکه دلنشین و تابنده شویم /
اسب شویم /
تند شویم /
سرکش و خواهنده شویم /
اما در کنار آن / باز هم پر از وفا شویم / پر از عهد شویم /
پر از محبت و نرم شویم /
ولی از آن دل خود / وجود خود /
آن همه عهد و وفا را /
به کسی جز به همان کس / که هوایش دل ما را لرزاند /
نسپاریم و نبازیم /
کاش ما همه مان یاد بگیریم /
که آزادی هست / و باید باشد /
اما نه هر آن گونه که ما خود خواهیم /
آزادی معنی و مفهوم قدیمی دارد /
همه از عهد ازل / این معنی مهر بر آزادی شده است /
کاش یاد بگیریم که آزادی را / در کنار همه خوبی های درون /
تا ابد – تا نهایت خواهیم /
کاش یاد بگیریم و بفهمیم با درک /
آزادی یعنی این که / زندگی کن هر گونه که خواهی اما /
یادت نرود همه ی عهد و فایی را /
که به یک روز به دل /
و روزی دیگر به زبان جاری ساخته ای /
و همه ارزش ها /
که خدای مهربان / همه از عهد الست / به تو هدیه داده است /
و دلش می خواهد / که تو حفظشان کنی /
و همه محکم تر /
پس یادت نرود تا آخر مردی را /
مردانگی و معرفت و سبزی را /
پس بیا ما با هم مردانه شویم /
مردانه بمانیم /
مردانه بمیریم /
اما آزادی و آزادگی از کف ندهیم /
همه را داشته باشیم با هم / در کنار هم و خدای هم /
زیر یک سقف بلند /
زیر مینای زمان /
آزادی را از خاطر ما نبریم /
آزادی را با وفا از خاطر ما پس نبریم
همه خوابن
در
دیوار
خونه
باغچه
درخت
تو
من
ما
هیچکی میون حیاط خونه نیس
همه خوابن
صدای در می یاد
دیوار می شکنه
خونه می ریزه
باغچه فرو می ره
درخت خشک می شه
تو می ری
من می خندم
ما می مونیم
هیچ کی میون حیاط خونه نیس
همه خوابن
هنوز خوابن
هی شعر بی دروغ
هی شعر بی نقاب
چشمان منتظر
دلهای بی قرار
صدها هزار شاعر مسکين بی پناه ...
انبوه نامه های بيا و بيا به باد
تشبيه های بی شمار تو و روی خوب ماه ...
يک لحظه بيشتر نمانده است اما
از دست لحظه های جدايی امان امان!
بيچاره قلب های ترک خورده از عطش
بيچاره اين دل تنهای بی گناه....
شاخه شاخه دیوار های بلند جنون را شکستم
پشت آوار تنهایی ، اشک آسمان نردبان دلتنگی را پایین می آمد
و من تق تق سکوتی را می جستم که حاکی از رضایت نیست
تلاقی خاکسترهای سوخته باد ، با بوسه های گرم خورشید صورتم را می سوزاند
در پس سردی سایه تند غروب
سایه بان غرور را از خیمه به تاراج بردم
و با مشعل عشق ، غار هولناک خفاش صفت را لرزاندم پایه هایش پایین ریخت
و هیبتش شکست
و من برهنه پا طول ساحل را به تیزی اسبی سرکش که هنوز رام نشدست پیمودم
موج با صدای پای یورتمه های من به هوش آمد
شن های داغ ساحل را در آغوش گرمش پیچید ، و بام آسمان را شکافت
و من تو را در کشیده ای که بر صورتم نواخت ، غرق مستی حضور حس کردم

سلام به بغض هاي قدغن !
سلام به سکوت هاي ناگهان ! به اشک هاي نيامده .
به درد دلهاي ممنوع و هوسهاي بي شکيب و تمناهاي نامرغوب.
جامه ي شاعري و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعايي پر فريب مي ماند نترس !
همه خودي اند . حرف بزن که عقربه هاي خواب آور ، دست و پا گم کرده تقويم کلماتت را در سراشيب شمّاطه دار جواني بسمت سالخوردگي هل ندهند.
.
شب است ...بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلي بسازم و اينهمه ستاره را سوسوي قافيه ها کنم ...
کسي از پشت ماه اشک هايت را مي شمرد . شايد خدا باشد....
به نام اوکه از نامش دلی غمگین به جوش آید
خیلی وقته ننوشتم .......
خیلی وقته شعر نگفتم....
خیلی وقته با واژه ها غریبم ....
دستم به نوشتن سرده ...
ذهنم کنده نمیدونم ...
شاید بعضی وقتا با شعر و نوشتن آرامش میاد اما خیلی وقتا هم با ننوشتن با گم شدن بین تما م هست ها و نیست ها
یه مدته نگاهم ...فکرم ....به همه چی یه طور دیگه شده
ظاهر ادما .. اطرافم .. برام مفهومی نداره
تا حالا شده اطرافتوعمقی ببینی ؟
آدما رو اون جوری که هستن ....باطنشون..... نه از پشت نقابایی که میزنند ؟؟
گاهی وقتا این جور دیدن ادمو خسته میکنه و شاید ناامید .....!
شاید من الان اون حسو دارم ..
گاهی وقتا وقتی میخندم یه حسی بهم میگنه نخند شاید یکی عمقی به خنده ات نگاه کنه ...خنده داره نه !
وقتایی که میخوام مهری بورزم نا خود اگا ه این کارو نمیکنم یه جورایی و بازم اون حس شاید.... یکی عمقی بگیره ......
شاید یکی جنبه حتی یه لبخند و یه ذره محبتو نداشته باشه ......
تازه گیا این جوری شدم..... نمیدونم تونستم راحت بگم ....و شما درک کنین چی میگم نمیدونم ........
من میدونم همه ما آدما یه وجه تشابه داریم واونم اینه که برداشتامون از اطراف تقریبا شبیه هم دیگه است پس میتونین درک کنین چی میگم
توی دنیای ما یاشاید بهتر بگم عصری که ما زندگی میکنیم همه حقیقتا رو میدونیم باهمه وجودمون درک میکنیم اما چشمامونو بستیم
که بگیم نمی بینیم حکایت همون پرنده ای که سرشو توی برف فر و میبره که ........
یه مدته از خودم از گذشتم از طرز رفتارم خستم .....نمیخوام مثل همه چشمامو رو حقیقتا ببندم میخوام واقعیتا رو ببینم
میخوام بین این همه صورت پشت نقاب و این همه نقش بازی کردن دیگران من خودم باشم خالی خالی بدون پوشش بدون دروغ بدون تظاهر میخوام بگم که دیگه خودم از دست گناه های خودم خسته شدم وقتی خودم خسته شدم خدا چی بگه ؟؟؟
یه مدته شبا همه چی و میسنجم بعد میخوابم
خودمو ...رفتارای توی طول روز ...کارهامو ...حرفامو ....اذیتامو .... دروغامو .....غیبتامو ...... گناهامو ..... یه روز امتحان کن ضرر نداره اون وقت ببین به خودت نمره چند میدی اون وقت میفهمی من چی میگم
بهتر که نگاه میکنم میبینم روزای عمرهمین جور شروع میشن و مثل باد میگذرن و ما مثل بچه هایی که بی هدف می دوند دنبال چی به کجا تا کی میخوایم بی هدف بریم وبه هیچ جا نرسیم
تا کجا غفلت
این روزا این فکرا خیلی آزارم میده
دنیال یه هدفم اما نمیدونم چی